به تو نگاه مي کنم و مي دانم تو تنها نيازمند يک نگاهي تا به تو دل دهد ،
آسوده خاطرت کند ،
بگشايدت ،
تا به درآئي.
من پا پس مي کشم و در نيم گشوده به روي تو بسته مي شود .
در وجود هر کس رازي بزرگ نهان است
داستاني ، راهي ، بيراهه اي!
طرح افکندن اين راز _ راز من و راز تو ، راز زندگي
پاداش بزرگ تلاشي پرحاصل است .
بسيار وقت ها با يکديگر از غم و شادي خويش سخن ساز مي کنيم.
اما در همه چيزي رازي نيست ،
گاه به سخن گفتن از زخمها نيازي نيست ،
سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت .
پيش از آنکه به تنهائي خود پناه برم ،
از ديگران شکوه آغاز مي کنم ،
فرياد مي کشم که : ترکم گفته اند !
چرا از خود نمي پرسم کسي را دارم که احساسسم را ،
انديشه و رويايم را ،
زندگيم را با او قسمت کنم ؟
آغاز جداسري شايد از ديگران نبود !
حلقه هاي مداوم پياپي تا دور دست .
تصميم درست صادقانه.
با خود وفادار مي مانم آيا ؟
يا راهي سهل تر انتخاب مي کنم ؟
بي اعتمادي دري است ،
خود ستائي و بيم ، چفت و بست غرور است ؛
و تهيدستي ديوار است و لولاست زنداني را که در آن محبوس راي خويشيم .
دلتنگي مان را براي آزادي و دلخواه ديگران بودن از رخنه هايش تنفس مي کنيم.
تو و من توان آن را يافتيم که برگشائيم ، که خود را بگشائيم
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:21 توسط : صبا
