تبليغاتX
او...تنها كسي كه تنهاييم راحس كرد
او...تنها كسي كه تنهاييم راحس كرد
یکشنبه 30 مهر1385
گل خشکیده

 

جز گل خشكيده اي وبرق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

 

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

آن گل زيبا، بهاي هستي من بود

گرگل خشكيده اي ز كوي تو بردم

 

گوشه ی تنها چه اشكها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده شرح حال دلم بود

از دل پردرد خويش با تو چه بگويم؟

 

جز به تو از سوز عشق با كه بنالم؟

جز ز تو درمان درد از كه بجويم؟

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:52 توسط : صبا
جمعه 21 مهر1385
بعد از رفتنت
 

شبی از پشت یک تنهایی غمناک بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم ،

 تمام شب برای با  طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویده با حسرت جدا کردم ،

 و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

 دلم حیران وسرگردان چشمانی ست رویایی

 من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از اندوه تنهایی رها کردم .

همین بود آخرین حرفت ، و من بعد از عبور تلخ وغمگینت

حریم چشمهایم را به رویی از جنس غروب ساکت نارنجی خورشید وا کردم .

نمی دانم چرا رفتی ؟؟ نمی دانم چرا ؟؟

شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا ؟ تا کی ؟ برای چه ؟

 ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریا ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در من خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت تمام پرهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم

خیس باران شد و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت .

کسی حس کرد بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد ؛ کسی فهمید مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز

 یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام .

برگرد ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی

 از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

" تو هم در پاسخ این بی وفاییها بگو در راه عشق وانتخاب او خطا کردم"

و من در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ سردت و در اوج پاییزی ترین

ویرانه یک دل میان غصه ای ازجنس کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟شاید به رسم عادت پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی و باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:48 توسط : صبا
چهارشنبه 12 مهر1385
دل نوشته هاي مريم

 

  به تو اون شب يه حرف اتفاقي

  زدم بازم شكست برگ اقاقي

  شايد روح و دل تو مثل برگن

  شايد حرفاي من گاهي تگرگن

  اگه برگا برنجن از تگرگا

  تو باغا زود مياد پائيز مرگا

  نوشتي نامه تو آخريني

  نمي خواد چشم تو من رو ببينه

  نوشتي اون روزاي خوب گذشتن

  نوشتي رفتن اما برنگشتن

  زدي رو عاشقيمون مهر باطل

  ولي حافظ مي گه افتاد مشكل

  حالا من مي نويسم به تو ساقي

  به تو اي رنگ برگاي اقاقي

  تمام آدما كه رنگارنگن

  چه زشتن چه بدند و چه قشنگن

  اگه دنيا روهم پيشم بيارن

  بگن جز من كسي رو دوس ندارن

  اگه هرچي ستاره هس بچينن

  منو هر جوري كه خواستم ببينن

  به جاي خواستن چند روزي فرصت

  به جاي گفتن پاسخ به دعوت

  مي شينم پاي حرفاي طلائيت

  همون حرفاي روز آشنائيت

  همون حرفا كه قفلا رو شكستن

  مث شبنم رو قلب من نشستن

  كسي رو كه شبي بوسيده باشي

  مگه مي شه ازش رنجيده باشي

  تو تنها انتخاب عاشقونه

  براي زندگي تنها بهونه

  صدات رنگ شقايق رنگ بارون

  فقط مي رنجي از من خيلي آسون

  مجازات دل من دست رد نيس

  آخه بودن با گلها رو بلدنيس

  بگو بازم ميشي مثل هميشه

  نگو سخته ، نگو ديگه نميشه

  بكش خط روي متن زرد نامه

  بذار بازم بديم راهو ادامه

  نگاتو به همه دنيا نمي دم

  تو دنياهم نگاتو جا نمي دم

  قسم به هرچي بارون شديده

  به هرچي بي پناهو نااميده

  تو قلبت مثه برفا سفيده

  نرنج از من آخه از تو بعيده

  نوشتن همچي كار ساده اي نيست

  دلم اما دل آماده اي نيست

  خلاصه تا زموني كه تو هستي

  نمي دم دستمو هرگز به دستي

  ديگه اشكام توي چشمام درخشيد

  دوست دارم نرنج از من ببخشيد

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 9:43 توسط : صبا
دوشنبه 3 مهر1385
من؟؟!

 


من ...

من همانم که در طلب یک نگاه گذرا ازتو سکوت کردم
همان که وقتی به چشمانش زل زدی ارتعاش صدا نا خود آگاه در گلویش خشک شد
همان که با یک انگشت بر لبانش به سکوت در کنارت دعوت شد
همان که کوهی از آتش فشان بود و تنها درکنار تو خاموش شد
همان که برق نگاهت آرام آرام او را به صلح دعوت کرد
                 همان که همچون قطره ای دائمی بر سنگ دلش چکیدی و چکیدی و با هیچ گفتنت بر دلش روسوخ کردی
همان که به تو اخم کرد و تو خندیدی و با تآیید نگاهت او را رام کردی

من...؟؟!


زمانی که با گرمی دستانت به من آموختی که من را باید کشت و

 اکنون با تکیه بر دیواره پشتم که میدانم خراب نشدنیست من را کشتی و اکنون ......


ما شدیم و با هم به عشق خندیدیم و نگاهمان را بر دروغ بستیم

و بر تمنای وجودمان چیره گشتیم تا ما باقی بمانیم.


اکنون نیز من در کنارت بی نیازم

به تمنا و گدایی محبتی که سالها در آدم ها می جستم اما آن را در نگاه خندانت یافتم.


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 15:17 توسط : صبا