تبليغاتX
او...تنها كسي كه تنهاييم راحس كرد
او...تنها كسي كه تنهاييم راحس كرد
چهارشنبه 28 تیر1385
وای بر من

 

                      درميان گريه هايم همچو يك شمع مذابم

      در ميان آرزوهايم چون كويري در سرابم

              

       چشمه اي خشكيده ازامواج آبم                 

                  من سرودي درگلوبگرفته ازغم

                                           تاررنجم ،  من ربابم

 

 من چو فانوسي به تاق بي كسي مآوا گرفتم ، جا گرفتم

                 قوي تنهايم كه در تنهايي خود

              رفته ام ازياد ياران ديرسالي ست

          مرغ غم در جان من خوش كرده منزل

               

                   واي بر من ، واي بر من

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:36 توسط : صبا
دوشنبه 26 تیر1385
زن.........!

دوستای عزیزم سلام

پست جدیدم را به خاطر مصادف شدن با ایام هفته زن به این موضوع اختصاص دادم

و اونو تقدیم می کنم به همه مادران خوب و مهربون ایرونی

 

نظریادتون نره

 

خلقت زن ....            

 
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی     می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

 
شل سیلور استاین


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 8:10 توسط : صبا
چهارشنبه 21 تیر1385
مرا ببخش

 

این که من با آن درآمیختم

لذت فراموشی تو نبود

عادت به خاموشی تو بود

شعر زیر رو تقدیم می کنم به کلاغ مهربونی که شاید هیچ موقع نخونتش

ولی امیدوارم هرجا که هست سلامت باشه

عزيز دل ...

 

مرا ببخش اگر مهربان نمي مانم

اگركه قدر حضور تو نمي دانم

مرا ببخش اگر مثل كودكيهايم

براي خويش تو را قهرمان نمي خوانم

مرا ببخش و برايم دعا كن و بگذار

به دوش جاده تقدير توشه سفرم

مرا به غربت اندوه جاده ها بسپار

نگو كه از سر تقصير تو نمي گذرم

دلم براي تو تنگ است….

چاره اما چيست؟؟؟

من از تصوّر ويراني تو ويـــــرانــــــــم

علاج درد درونم گريز بود...گــــــريــــــز

به من مگو كه چرا نزد تو نمي مانم؟

بدان هميشه غمي ريشه داده در خونم

براي دشت جنون من هميشه مجنونم

اگر كه مي گذرم از كنار خاطراتت

از اين عبور بدان تا هميشه دلخونم

دلخون ...


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:49 توسط : صبا
شنبه 17 تیر1385
گل من

                                                   

چقدر سخته توي چشماي كسي نگاه كني كه تمام مهرتو ازت دزديده و جاش يك زخم هميشگي به قلب تو هديه داده و بجاي اينكه لبريز ازكينه و نفرت بشي حس كني كه هنوز دوستش داري.

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي كه يك بار زير آوارغرورش همه وجودت له شده،

چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ جز سلام نتوني بگي ،

چقدر سخته گل آرزوتو توي باغچه ديگه ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و زير لب بگي: گل من باغچه نو مبارك.

                         

                                                منتظر دیدن نظراتتون هستم


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:23 توسط : صبا
سه شنبه 13 تیر1385
خانه دوست اینجاست

          

                                                                                                                            

             

           

                                                                 من دلم مي خواهد...

      خانه اي داشته باشم بر دوست

  كنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام

            گل بگو،گل بشنو

           هر كسي مي خواهد

   وارد خانه پرعشق وصفاي من گردد

 يك سبد بوي گل سرخ به من هديه كند

شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست

 شرط آن داشتن يك دل بي رنگ ورياست

          بردرش برگ گلي ميكوبم

           روي آن باقلم سبز بهار

 

مي نويسم اي يار خانه ما اينجاست

 

           تا كه سهراب نپرسد ديگر

 

             خانه دوست كجاست؟

 

         عزیز حالا که زحمت کشیدی واومدی نظر یادت نظره

                         شرمنده محبتتون صبا

                            

                     


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:10 توسط : صبا
یکشنبه 11 تیر1385
سهم من

سهم من از زندگي شايد ...

گم شدن در لحظه هاي گنگ

خيره ماندن درعبورگيج لك لك هاست

پرزدن با بادبادكهاست

 

سهم من اززندگي شايد

همصدا با غنچه ها درخواهش رستن

ديدن لبخند بيرنگ گلي تنهاست

گريه درمرگ شقايقهاست

 

سهم من از زندگي شايد

 يك دريچه با تمام حس دلتنگي

كوچه اي با حجم تنهايي

بچه هایی آشنا با درد بچه هایی جمله با پای برهنه... عاشق فردا.... 

چشمهايي خيس و باراني

بازي گنجشكها توي ايواني

 

سهم من از زندگي شايد 

گریه پنهانی عشق است

در ذهن اقاقيها بيصدا مردن ميان همصدايي ها كهنه تصوير شكيبايي است

امتداد يك خيابان رو به تنهائيست

 

سهم من از زندگي شايد

يك اتاق ساده تنهاست

يك قلم با تكه اي كاغذ يك جهان اندوه و ويراني

آسماني گمشده در بغض فرداهاست

 

                         سهم من بيش از تمام مردم دنياست


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 15:14 توسط : صبا
شنبه 10 تیر1385
انتظار

اگر تو بازنگردي 

 قناريان قفس ...، قاريان غمگين را كه آب خواهد داد؟

                                           كه دانه خواهد داد؟

اگر تو بازنگردي 

 بهاررفته در اين دشت برنمي گردد

 بروي شاخه گل،غنچه اي نمي خندد

و آن درخت خزان ديده تورسبزش را،به سر نمي بندد

 

اگر تو بازنگردي

كبوتران محبت را شهاب ثاغب دستان مرگ خواهد زد

 شكوفه هاي درختان باغ حيران را،تگرگ خواهد زد

 

اگر تو بازنگردي

اميد آمدنت را به گورخواهم برد وكس نمي داند كه

درفراق توديگر...

 چگونه خواهم زيست ؟

 چگونه خواهم مرد؟


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:5 توسط : صبا
چهارشنبه 7 تیر1385
نظرتون چیه؟
 

دوستان عزیز سلام

اول اینکه از لطف شما که وقت گرانبهاتون را می گذارید تا وب منو ببینید تشکر می کنم

دوم اینکه اولین باری که تصویر زیر رو دیدم به فکر فرو رفتم که چی می خواسته بگه حالا گفتم ببینم نظر شما چیه خوشحال می شم نظرتون و فکری که با دیدن اون به ذهنتون می رسه رو به من هم بگید :


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:18 توسط : صبا
چهارشنبه 7 تیر1385
به دادم برس ای ...

 

به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته

نگواز دوري كي، نپرس ازچي گرفته

                          منو دريغ يك خوب به ويروني كشونده

                         عزيز من تو هستي نفس تو سينه مونده

 تو اين تنهايي تلخ منو يه عـالمه ياد

 نشسته روبرويم كسي كه رفته برباد

                          كسي كه عاشقانه به عشقش پشت پازد

                           بـراي بودن من به خود رنـگ فنــا زد

چه درديه خـدايـا نخــواسـتـن امـا رفتن

براي اونكه سايه است هميشه روسرمن

                           كسي كه وقت رفتن دوباره عاشقم كرد

                          منو آباد كرد وخودش ويرون شد ازدرد

به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته

نگو از دوري كي،نپرس ازچي گرفته

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 9:26 توسط : صبا
سه شنبه 6 تیر1385
می خواهمت
 

مي خواهمت اي مفهوم آفتاب

 مي خواهمت اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري

(نظرنظرنظرنظرنظر)


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 13:34 توسط : صبا
سه شنبه 6 تیر1385
زائر
 

ای رفته از دیده

ای مانده بر دل.....

 

در شبان غم تنهايي خويش

          عابر چشم سخنگوي توام   

                       من در اين تنهايي

                            من در اين تيره شب جانفرسا

                                        زائر ظلمت گيسوي توام

 

                                     ** منتظر نظرات شما هستم**

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 9:4 توسط : صبا
دوشنبه 5 تیر1385
براي تو

     

 " عزيز هميشگي دل   "

 

براي تو وخويش چشماني آرزو مي كنم

كه......

 چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان

                                                ببيند

گوشي

 كه......

 صداها و شناسه ها را در بي هوشيمان

                                                بشنود.

براي تو و خويش

 روحي كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد و

 زباني

       كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون كشد

   و بگذاردمان از آنچه كه در بندمان كشيده است سخن بگوئيم

                                          

                                          براي اوني كه بلاترين بلاهاست

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:9 توسط : صبا
دوشنبه 5 تیر1385
وداع
                                                            

                               

                                      كاروان رفته بود و ديده من همچنان خيره مانده بود به راه......

              خنده مي زد به رنج ودردم اشك  شعله مي زد به تارو پودم آه ه ه  

                  رفته بودي

                                 ورفته بود از دست عشق واميد زندگاني من

                  رفته بودي

                                 ومانده بود به جا شمع افسرده جواني من

                  چه وداعي چه درد جانكاهي چه سفر كردن غم انگيزي

                 نه نگاهي چنان كه دل مي خواست نه كلام محبت آميزي

                    گرمن آنجا نمي شدم مدهوش دامنت را رها نمي كردم

                 وه چه خوش بود كان درآن حالت تا ابد چشم وانمي كردم

             چون به هوش آمدم نبود كسي هستيم سوخت اندر آن تب وتاب

                هرطرف جلوه كرد درنظرم برگ ريزان باغ عشق و شباب

                  واي برمن نداد گريه مجال كه زنم بوسه اي به رخسارت

                    چه بگويم فشارغم نگذاشت كه بگويم: " خدا نگهدارت"

                    كاروان رفته بود و پيكرمن در سكوتي سياه مي لرزيد

             روح من تازيانه ها مي خورد به گناهي كه " عشق مي ورزيد" 

 

 

                                                        نظر یادتون نره

                                     

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:11 توسط : صبا
دوشنبه 5 تیر1385
شب...

                                    

                              

                                                                  

                               

                                      شب هجراست و دارم برفلك دست دعا امشب

          به غيرازمرگ حيرانم چه خواهم ازخدا امشب

     شب وصل است ومي نالم كه شايد چرخ پندارد

          كه بازامشب شب هجراست وديرآرد به پايانش


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 9:49 توسط : صبا
یکشنبه 4 تیر1385
دعا

                                                                                    دوستان عزیز بازدید کننده سلام

                        امیدوارم همیشه این دعا برای همتون مصداق داشته باشه

                                                                                                                                                                       "  آرزومند آرزوهای شما صبا "

 

                                                                                      نازنینم ....... نازنینم

                           چه دعا بهترازاین ؟!

                                   گریه ات ازسرشوق

                                    خنده ات از ته دل 

                               نبود هیچ غروبت غمناک


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 15:21 توسط : صبا
یکشنبه 4 تیر1385
انتظار
           

 عمر من خسته با یاد تو شد طی 

                         گفتی که می آیی

                                     پس کی؟                        

                                                          پس کی؟


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:21 توسط : صبا
پنجشنبه 1 تیر1385
ماندگار

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:10 توسط : صبا