تبليغاتX
او...تنها كسي كه تنهاييم راحس كرد
او...تنها كسي كه تنهاييم راحس كرد
پنجشنبه 23 فروردین1386
عاقبت ...

 

با باد خواهم رفت؛ روزی عاقبت

در انتهای فصل سرد شاید

خواهم خوابید تا امید دیدن یک رویا را خواب بینم

تا شاید؛در آن سوی اتفاق

خنده ات را بدون دلهره خداحافظ ؛ مزمزه کنم

یا که کوله بارم را سرانجام جایی از روی شانه های خستگی ام خالی کنم

کوله باری که مانند ناقوسی بزرگ،با هر قدم

با صدای دل ریشش تنها و تنها من را بیدار می کند

دیگر آرزوی اقاقیا را نمی خوابم

آن روز های پرجهش ؛ جوان ناکام شد

حالا کنار شوخی دلدادگی ها،رویای خواب را می خوابم

می خواهم سپیدی یک تن پوش را با سردی یک دل تاخت بزنم

تا عاقبت بالای بلندای تپه ای بادگیر ؛خاکسترم را خود باد دهم

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 13:28 توسط : صبا
پنجشنبه 10 اسفند1385
دوستی من تا نداره

 

 از يه شكلات شروع شد     من يه شكلات گذاشتم تو دستش      اونم يه شكلات گذاشت تو دستم

من بچه بودم             اونم بچه بود          سرم رو بالا كردم         سرش رو بالا كرد

گفت:" كه منو ميشناسه"       خنديدم       گفت :"دوستيم؟"              گفتم: دوست دوست

گفت:" تاكجا؟"    گفتم :دوستي كه تا نداره

گفت:" تامرگ"           من كه گفتم : تا نداره

گفت:"باشه تا پس از مرگ"           گفتم: نه نه نه تا نداره

گفت :"قبول تا اونجا كه همه دوباره زنده مي شند     يعني زندگي پس از مرگ  باز هم با هم دوستيم    تا بهشت تا جهنم    تا هر كجا باشه منو تو باهم دوستيم "

خنديدم  و گفتم:تو تا هرجا كه دلت مي خواد يه تا بذار ، اصلاً يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا       اما من اصلاً براش تا نمي ذارم

نگاهم كرد        نگاهش كردم

باور نمي كردم     مي دونستم اون مي خواست دوستي ما حتماً تا داشته باشه

دوستي بدون تا را نمي فهميد

گفت:" بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم"                 گفتم : باشه تو بذار

گفت:"شكلات ، هربار همديگرو مي بينيم يه شكلات مال تو يكي مال من"

گفتم: باشه       گفت :"باشه"

هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش اونم يه شكلات ميذاشت تو دست من

همديگه رو نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم دوست دوست

من تندي شكلاتم رو باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهنم و تند تند مي مكيدم

مي گفت :"شكمو      تو دوست شكموي مني"

و شكلاتش رو مي ذاشت توي صندوقچه كوچو لوش

مي گفتم : بخورش    مي گفت:"تموم ميشه ، مي خوام تموم نشه، براي هميشه بمونه"

صندوقش پراز شكلات شده بود           هيچ كدومش رو نمي خورد        من همه شو خورده بودم

گفتم: اگه يه روز مورچه ها شكلاتاتو بخورند يا كرما ، اون وقت چيكار مي كني؟

گفت:"مواظبشون هستم ، مي خوام نگه شون دارم تا موقعي كه دوست هستيم"

من شكلاتامو مي ذاشتم تو دهنم و مي گفتم: نه نه نه دوستي كه تا نداره

1 سال

          2سال

                    4سال

                              7سال

                                       10 سال

                                                     20 سال شده بود

 

  اون بزرگ شد                 منم بزرگ شدم 

من همه شكلاتامو خوردم    اون همه شكلاتاشو نگه داشته بود

  اون اومده امشب تا خداحافظي كنه    مي خواد بره    بره اون دور دورا مي گه ميرم اما زود بر مي گردم

من كه ميدون ميره وبر نمي گرده   

يادش رفت به من شكلات بده    من كه يادم نرفت!   يه شكلات گذاشتم كف دستش اين براي خودت

يه شكلات گذاشتم كف اون دستش !  گفتم : اينم  آخرين شكلات براي صندوقچه كوچيكت!

يادش رفته بود ديگه صندوقي داره براي شكلاتاش

هر دو تا رو خورد                 مي دونستم دوستي اون تا داره                 مثل هميشه!

خوب شد همه شكلاتامو خوردم        اما اون هيچكدوماشو نخورد  

حالا با يه صندوقچه پر از شكلاتاي نخورده چيكار ميكنه؟؟؟؟؟

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:18 توسط : صبا
شنبه 28 بهمن1385
تو را دوست ندارم

نه  تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی غمگینم

وبه آسمان آبی بالای سرت

وستاره هایی که تو را می بینند حسادت می کنم

 

تو را دوست ندارم

اما نمی دانم چرا

آنچه که می کنی برایم استثنایی ست

وبارها از خودم پرسیده ام چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبیه تو نیستند؟

 

تورادوست ندارم

اما چشمان گویایت با آن آبی عمیق ودرخشان

بین من وآسمان آبی قرار می گیرد

 

آه می دانم که دوستت ندارم

اما دیگران باور نمی کنند

چرا که آشکارا می بینند

نگاهم به دنبال توست!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 9:31 توسط : صبا
یکشنبه 8 بهمن1385
التماس دعا

 

  از داغ حسين اشک رواني داريم                  وزماتم او سوز نهاني داريم

         ما اگر چه بد هستيم وليکن چون حسين           مولاي کريم ومهرباني داريم


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:2 توسط : صبا
پنجشنبه 5 بهمن1385


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:12 توسط : صبا
پنجشنبه 28 دی1385
تماشا ندارد زمین خوردن آسمان

 

                                   غريبه آمد و چون آشنا شد

                                   غريبه آمد و آرام جان شد

                                   دل بي رحم ما رحمش عيان شد

                                   غريبه آمد و با ما وفا كرد

                                                     غرورش را شكست

                                                     با دل صفا كرد

                                   غريبه آخرين همراز دل بود

                                  نوايش همنوا و ساز او همساز دل بود


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 9:48 توسط : صبا
شنبه 16 دی1385
من پا پس میکشم و ...

به تو نگاه مي کنم و مي دانم تو تنها نيازمند يک نگاهي تا به تو دل دهد ،

 آسوده خاطرت کند ،

بگشايدت ،

تا به درآئي.

من پا پس مي کشم و در نيم گشوده به روي تو بسته مي شود .

 

در وجود هر کس رازي بزرگ نهان است

 داستاني ، راهي ، بيراهه اي!

طرح افکندن اين راز _ راز من و راز تو ، راز زندگي

پاداش بزرگ تلاشي پرحاصل است .

 

بسيار وقت ها با يکديگر از غم و شادي خويش سخن ساز مي کنيم.

 اما در همه چيزي رازي نيست ،

گاه به سخن گفتن از زخمها نيازي نيست ،

سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت .

 

پيش از آنکه به تنهائي خود پناه برم ،

از ديگران شکوه آغاز مي کنم ،

 فرياد مي کشم که : ترکم گفته اند !

چرا از خود نمي پرسم کسي را دارم که احساسسم را ،

انديشه و رويايم را ،

زندگيم را با او قسمت کنم ؟

آغاز جداسري شايد از ديگران نبود !

 

حلقه هاي مداوم پياپي تا دور دست .

 تصميم درست صادقانه.

با خود وفادار مي مانم آيا ؟

يا راهي سهل تر انتخاب مي کنم ؟

 

بي اعتمادي دري است ،

خود ستائي و بيم ، چفت و بست غرور است ؛

و تهيدستي ديوار است و لولاست زنداني را که در آن محبوس راي خويشيم .

دلتنگي مان را براي آزادي و دلخواه ديگران بودن از رخنه هايش تنفس مي کنيم.

تو و من توان آن را يافتيم که برگشائيم ، که خود را بگشائيم


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:21 توسط : صبا
سه شنبه 5 دی1385

 

این کلیپ رو ببینید

http://www.iranclip.com/player/1141


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 9:14 توسط : صبا
سه شنبه 28 آذر1385
جوياي راه خويش باش

(اينم ادامه پست قبل)

 پس از سفرهاي بسيار
و عبور از فراز و فرود اين امواج طوفان خيز
برآنم تا در كنار تو لنگر افكنم
بادبان بر چينم
پارو وا نهم
سكان رها كنم
به خلوت لنگرگاهت درآيم
و در كنارت پهلو گيرم
آغوشت را باز يابم
استواري امن زمين
زير پاي خويش

*********

اين همه پيچ
اين همه گذر
اين همه چراغ
اين همه علامت
و همچنان استواري در وفادار ماندن
به راهم،خودم،هدفم و به تو
زمانيكه مرا و تو را بسوي هدف راه مي نمايد...
جوياي راه خويش باش از اينسان كه منم
در تكاپوي انسان شدن
در ميان راه
ديدار مي كنيم
حقيقت را
آزادي را
خود را
در ميان راه مي بالد
و به بار مي نشيند
دوستي كه توانمان مي دهد
تا براي ديگران
مامني باشيم و ياوري
اين است راه ما
راه تو
و من


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:14 توسط : صبا
چهارشنبه 22 آذر1385
...................
 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 10:32 توسط : صبا